تبليغاتX
نارون

چند كلاس درس خوندي؟


 دانه درشت باران كه از پشت گردنش قل خورد به سمت پايين، خطي ممتد كمرش را به دو نيم كرد. مرد انگار باران را حس نكرده باشد، نگاهي عميق‌تر به كتاب‌هاي داخل ويترين انداخت و با دست، عينك خيسش را از چشمانش برداشت.

 پسر جوان رو به مرد گفت: «نداريم آقا، ما اينجا فقط كتاب درسي مي‌فروشيم. اينو از كجا گير آوردي؟»

پسر جوان كه اين جمله را مي‌گويد، دست‌هايش را دور دهانش مي‌گيرد و فرياد مي‌زند: «كتاب‌هاي درسي، تست كنكور، دانشگاهي، همه رقمه، داخل مغازه»


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 13:37 |
تشكر

ممنون كه براي خوشبختي ام دعا كردي...من تازه اين موضوع را در هشتمين روز از هشتمين ماه سال هشتادو هشت درك كردم.بازم ممنون

+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 13:22 |

مي‌گن آقا شفا مي‌ده

«پول نداريم تا بريم مكه، بشيم حاجي. يه نوبه قاچاقي رفته بوديم تركيه واسه الواتي... ننه‌مون داد زد سرمون كه ذليل مرده همه ميرن مكه ميشن حاجي تو رفتي تركيه تا بشي باجي؟! واي اگه مي‌رفتيم...

 

راننده جوان مسافركشي را تازه آغاز كرده است و پيرتر از سنش به نظر مي‌رسد. مرد وقتي اين جمله را مي‌گويد با نوك انگشت لابه‌لاي انبوه موهاي فرفري‌اش را مي‌خاراند و ادامه مي‌دهد: به خود خداش قسم امسال تابستون دست ننه اصغر رو مي‌گيرم مي‌برم پابوس آقا، مشهد
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 13:4 |

لبخند  رسانه به نمایشگاهی بی نتیجه

 

مطبوعاتی ها کار خود را خوب بلدند. حتی همین روزها که  در روزنامه خود جوابیه فلان ارگان و نهاد و سازمان را مجبورند چاپ کنند وقتی پای میزبانی از مسئولان آن فلان ارگان و نهاد در جشن رسانه ای اشان در نمایشگاه مطبوعات به وسط بیاید  لبخند می زنند و البته به کمال آداب میزبانی را به جای می آورند.

اصلآ لبخند زدن از ارکان حرفه رسانه است حتی وقتی مسئولی نیاید تا میزبانی اش کنی یا آنکه بیاید و از دری وارد نشده از دری دیگر به بیرون رود
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 18:38 |

لطفا يك ليوان پلاستيكي


مرد ميانسال است و موهاي سپيدش از سياهي‌ها پيشي گرفته‌اند. وقتي از اتاق نمونه‌گيري بيرون مي‌آيد رنگش پريده اما با نوك انگشت، پنبه الكلي را كه روي بازويش گذاشته است مي‌فشارد.

قدمي كه بر مي‌دارد سوزش عميق تا نوك انگشتانش بدنش را فرا مي‌گيرد. نگاهش را به تعقيب زن جوان مي‌چرخاند.

دختر سن و سالي ندارد اما از خط‌هاي پيشاني اش هم مي‌توان بسادگي فهميد كه در جواني رو به پيري گذاشته است. سالن آزمايشگاه پر شده از پسر‌ها و دختر‌هايي كه هيجان ازدواج بر هيجان جواني‌شان غلبه كرده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 10:43 |

سرقت‌ ديپلماتيك آثار آنتيك


مصونيت ديپلماتيك هم بعضي وقت‌ها چيز خوبي‌ست. بعضي وقت‌ها هم چندان جالب نيست، هم باعث بي‌آبرويي خودت مي‌شود و هم كشورت

به عنوان مثال مي‌داني مصونيت ديپلماتيك داري، سپس هوس مي‌كني وقتي از يك بناي تاريخي در حال بازديدي، بي‌اجازه قطعه يا قطعاتي از تاريخ و فرهنگ ايران را براي يادگاري يا هر چيز ديگري در جيبت بگذاري و به كشورت در آنسوي دنيا به عنوان سوغات ببري. مثل سرقت‌هايي كه در چند سال گذشته با مصونيت ديپلماتيك آقاياني انجام گرفت كه به عنوان ديپلمات در كشورمان حضور داشته‌اند. سرقت؟! نه. مگر ديپلمات‌ها هم دزد مي‌شوند. ما نسبت به مهمانان خارجي خود اطمينان كامل داريم. ايراني‌ها اصلا به ممهان‌نوازي در جهان شهره هستند. اما شايد هم بايد در برخي موارد به اين اطمينان شك كرد !


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 20:15 |

خليج فارس و يك دغدغه عملگرايانه

 

از فرداي همان روزي كه يك نشريه‌ آمريكايي، فارس را از انتهاي نام خليج حذف كرد، ماجرايي آغاز شد كه ما ايراني‌ها را بيشتر به اين فكر فرو برد كه خليج زير پاي ايران، فارس است، از آن به بعد هر روز تلا‌ش براي صيانت و حمايت از نام خليج فارس ، افزوده شد.

از فرداي آن روز همه دغدغه‌ها اين بود كه نام فارس از خليج اش جدا نشود و هر روز در گوشه گوشه كشور همايش و سمينار بود كه پشت هم برگزار مي‌شد براي صيانت و حمايت از اين عنوان
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 17:8 |

بيني‌ها در مقابل فولوتوس‌ها

مرد ميانسال همزمان كه سرش را از پنجره ماشين بيرون آورده است فرياد مي‌زند و دستش را به زير صندلي پيكان رنگ و رو رفته‌اش مي‌برد. لحظه‌اي بعد چماقي چوبي به سرعت در هوا مي‌چرخد و مردي با ابروهاي در هم فرورفتهبه آن‌‌طرف خيابان مي‌دود.

گويا هيچ‌كس جلودار مرد ميانسال نيست به آن‌طرف خيابان كه مي‌رسد گوشه چشم چپش مي‌پرد، اما درست در مقابل صورت جوان لاغر اندام كه ريش‌هايش را به شيوه‌اي غريب اصلاح كرده است مي‌ايستد و فرياد مي‌كشد: بچه سوسول اگه مردي حالا بگو چه غلطي مي‌خواي بكني..بده من او كوفتي و... از شدت گفتن اين جمله اندكي آب دهان مرد به روي صورت جوان ديده مي‌شود. جوان دستي به اندك ريش‌هاي عجيبش كه او را از ديگران متفاوت كرده، مي‌كشد و از ترس يا هر چيز ديگر هيچ نمي‌گويد. مرد دوباره ميانداري مي‌كند و با عصبانيت ادامه مي‌دهد: خب همينه ديگه.هيچي نيستي... پفك آقا جون..پفك! باد داريد همتون. اما ته ته تون هيچي نيست
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 14:42 |

گل‌هاي جاده بهشت زهرا

«خيار چنبر بسته‌اي هزار تومن. سه بسته اگه بخواي ميشه دو تومن.» كيسه فريزرهاي آفتاب خورده حجم خيارهاي نه چندان سبز را دو برابر نشان مي‌دهد. مانند سايه دختر كه زير تيغ آفتاب تابستان در امتداد اتوبان، چندين برابر كشيده شده است.

هفت سالش هست و پشت كهريزك خانه دارند. خواهرش كه 9 ساله است، گل مي‌فروشد و او به واسطه كشت و كارهاي جاليزهاي حاشيه شهر، قرعه‌اش افتاده كه بسته‌هاي هزار تومني خيار نوبرانه بفروشد به ماشين‌هايي كه از بهشت‌زهرا باز مي‌گردند و غم دارند براي از دست دادن عزيزشان.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 13:39 |

چارتا هزاري

تركه نازك درخت نارنج  حتي آنقدر جان نداشت كه تاب يك اسكناس را داشته باشد. تركه را كه دوباره فرو مي كند درون دريچه صندوق ، هراسان نگاهش را قيچي مي كند به سمتم. با دست پاچگي خنده اش را از لبش مي دزد و مي گويد:" دزد كيلو چنده. فكر مي كني ما دزديم.نه به خدا ما دزد نيستيم. "

ميخواهم بگويم دزد هستي. اما دزدي متفاوت كه در ميان انبوده دزداني كه مي شناسم تنها به هزار تومن صندوق صدقات هم راضي است.

اما فقط مي گويم: پس چه كاره اي . انگار كه خيالش از بابت من راحت شده باشد دوباره تركه را فشار مي دهد به درون صندوق و مي گويد: "در شهرمان قهرمان پرورش اندام بودم. خداييش مي دونم باور نمي كني .اما اشتپ مي كني داداش .برادر من مي گم بودم يعني بودم."
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 15:27 |

موزه‌هاي ايران اداره شده اند


با بانك‌ها باز مي‌شوند و با بانك‌ها بسته. درست مانند ساعت كار مي‌كنند اين بيچاره موزه‌هاي ايراني ، اما ساعتي كه باتري‌اش هر روز با تعطيلي ساعت كاري ادارات دولتي تمام مي‌شود.  

خنده‌دار است درست همان زماني كه مردم بر سر مي‌كوبند براي يك لقمه نان آنها هم بي بازديدكننده به انتظار نشسته‌اند تا ته ته‌اش چند بچه دبستاني را به موزه‌ها بكشانند، اما بعكس در طول روزهاي تعطيل كه مردم به دنبال جايي براي تفريح و پر كردن اوقات فراغت خويش هستند، خبري از باز بودن موزه‌ها نيست.
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت 17:1 |

پسر مي‌خواهي چيكار!

چادرش كه گل نداشت تا اشك‌هايش سيرابشان كند. اشك كه قل خورد روي گونه‌هاي دختر، زبانش باز شد: «حاج خانم بريم از اين خراب شده، بريم بيرون... بريم."

زن مسن كنارش، دست دختر را مي‌گيرد اما غيظ در چشمانش مي‌گردد: «اين بنده خدا‌ها چه گناهي كرده‌اند؟ لابد خدا نمي‌خواد."

بلندگوي سالن مدام دكتري را فرا مي‌خواند. آقاي دكتر.... آقاي دكتر. زن مسن با طعنه رو به دختر مي‌گويد: "چيه به خدا راحتي. با هزار بدبختي بچه‌دار مي‌شي، مي‌گن چي زاييده... "پخر"

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت 16:43 |

لطفا يك گاو

 

گاوها مرتب كنار هم چمباتمه زده‌اند، روي ديوار حاشيه‌اي ميدان. انگار مثل آدم‌ها كنار هم صف كشيده‌اند. وقتي كمي آنطرف‌تر گردن زرافه‌ها را مي‌بيني كه به دور خرطوم فيل‌ها گره خورده‌اند و شير و خرس است كه در هم مي‌لولد، با خود مي‌گويي از گاوها بعيد است اينقدر مودب باشند. لپ‌هايشان گل انداخته است. با خودت مي‌خندي. لابد گاوهايي با لپ‌ها و لب‌هاي رژ زده نوبر روزگار است.

زن دروغ مي‌گويد كه همه عروسك‌ها را خودش درست كرده است. اما صورت را از هميشه باورپذير‌تر كرده، قيمت را مي‌پرسم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 و ساعت 0:19 |

محله تخريب نكنيد ، خانه مال شما


بلدوزر زرد رنگ بزرگ كه به جان خانه هاي كهنه مي افتند انگار گرگي  مي ماند  كه به جان گله اي زده است. گله اي پير و كهنسال از خانه هايي  قديمي در يك سو و در سويي ديگر دندان هاي تيز بلدوزري كه دستور يافته است كه خانه هاي كهنه را به يكباره  كن فيكون كند.

خانه هايي كه روزگاري در محله اي باعث  برو بيابوده اند و اين روزها چون بر پيشاني اشان نوشته اند فرسوده محكوم و محتوم به مرگ هستند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 20:17 |

ميت هايي كه مرده اند


قرآن هم كه بخوانم مي شود 2 هزار تومن. دست به جيب كه مي‌بري دلت باز محكم مي شود كه 2 هزار تومن داري كه مقابل اين قرآن‌خوان سر قبرها كم نياوري و لابد میت تو هم از بی آبی و بی قرآنی نمیرد!. نحيف است و چهره سوخته‌اش نشان مي‌دهد تمامي تعطيلات تابستاني‌اش را براي رتق و فتق امور اخروي مردگان تهران و حومه سپري كرده است. دست به ريش چند نتراشيده‌اش كه مي‌كشد انگار همین دیروز از مجمع مداحان بین المللی بیرون آمده است.

روضه هم مي‌خواني؟ مي‌گويد: بله. بخوانم؟ مي‌گويم نه اما هر روز اينجا چه مي‌كني. امروز كه شنبه است. مي‌گويد تو مگر شنبه‌ها محل كار نمي‌روي؟ با خودم مي‌گويم بيچاره آخر دلت نمي‌گيرد؟ گويي مي‌شنود و مي‌گويد نه اينجا كسي نيست كه دلم بگيرد .همه را خودم چال كردم. مطمئنم كه مرده‌اند
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 0:24 |

طعم خوب خرس بودن


 موجود حجيم‌الهيكل كه لباس نه چندان پشمالوي خرس تنش كرده است، اصلا از كلاه قرمزي خوشش نمي‌آيد. لبه پاييني كلاه قرمز آقاي كلاه قرمزي 2 هفته پيش باعث شده بود كه شقيقه مرد خرس‌نماي حاشيه خيابان وليعصر تاولي بزند كه تا يك هفته نتواند شب‌ها بچه‌هاي خواب‌آلود ماشين‌هاي خيابان يكطرفه را به وجد بياورد. تا كودكي را مي‌بيند شروع مي‌كند به تكان تكان دادن خودش، طوري كه گويي مي‌خواهد به قول آن شاعر ملول و ملوس زرد آلو‌ها را از درخت بچيند... شروع مي‌كند و اقصي نقاط بدن مبارك را آنچنان تكان مي‌دهد كه كافر نبيند و ... چنان با دقت كه گويي تا ديروز پشت يك درخت براي جفت خويش دم تكان مي‌داده و امروز او را به بند آدميان آورده‌اند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 و ساعت 0:26 |

چشم مورچه صنايع دستي ايران

شايد وقت آن رسيده تا با خودمان كمي‌بيشتر رو راست باشيم؟ چند سال پيشتر كه سازمان صنايع دستي را به زور دگنك چسباندند به سازماني كه تازه شده بود ميراث فرهنگي و البته گردشگري، كمتر كسي باور مي‌كرد كه تمامي ‌مشكلات اين بخش، حل شود؛ مشكلاتي كه در 2 بخش توليد و بازار سال‌هاست كه گريبان مظلوم مرحوم صنايع دستي ايراني را گرفته است.

هزاران بار گفتيم و گفتند كه اصلاح با اصطلاح همراه نمي‌شود، اما گويا صنايع دستي ايراني درگير همين چند كلمه است كه در بالا ذكرشان رفت. تنها اصطلاحاتي براي اصلاح مشكلات اين بخش
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 16:31 |

سحر‌هايي بي‌تكرار


آداب سحوري چه مي‌دانند اين آدم‌هايي از جنس آينده. اصلا برايشان فرقي هم دارد كه لذت شنيدن دعاي سحر آن هم با راديويي كه چشمان مضطرب پيرزني به آن دوخته شده چه طعمي دارد.

 اصلا مي‌دانند راديو تهران روي چه موجي دعاي سحر مي‌خواند و اصلا مي‌دانند تركيب خلسه خواب آشفته نيمه شبي با طعم غذاي گرم شده روي چراغ سه فتيله‌اي يعني چه؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در شنبه سی و یکم مرداد 1388 و ساعت 12:45 |

مگه خبرنگاران مشكل دارند؟


شايد مهمترين دغدغه هاي شغل خبرنگاري را در دوران كنوني بتوان در اين امر دانست كه مديريت رسانه ها بر عهده افرادي گمارده شده است كه از جنس رسانه و از اهالي مطبوعات نيستند.

اين مديريت غير رسانه اي از سويي به جنس كار كه جنسي نيازمند كنش هاي رسانه اي در برابر رفتار علمي رسانه اي است لطمه وارد مي سازد و در اين ميان اين مديران غير رسانه اي با به خدمت گرفتن افرادي كه در اين حوزه بيشتر سياسيون رسانه اي هستند و نه روزنامه نگاران سياسي يا فرهنگي و اجتماعي باعث مي شوند كه شخصيت كار رسانه ها در حد چشم انداز اين افراد پايين بيايد.



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 و ساعت 13:7 |

روز دوستي، همين


عجب دنيايي دارند اين آدم هاي آنور آبي .اصلآ اين كفار بلادين!! انگار سرشان درد مي كند كه يه جوري شاد باشند. يا حداقل خودشان را شاد نشان دهند. نمونه اش همين امروز (یعنی اولین یکشنبه ماه آگوست)  كه روز جهاني دوستي است. تصورم بر اين است كه اين روز مقداري فرق مي كند با ولنتاين بازي و از اين حرفا. شايد يك دوز پايين تر است اين درجه حساسيت دوستي. آنقدر ها هم داغ نيست اما به هر حال روز جهاني دوستي است ديگر.

در اعمال اين روز آمده است كه بايد ملت به يكديگر كارت تبريك هديه بدهند و ايضآ گل. از ديگر اعمالش آمده است  كه در اين روز حتمآ  دوستان بايد وقتشونو با يكديگر بگذرونند و در واقع عشقولانه در كنند.  اما مواظب باشند كه آنها فقط دوستند از حدش بيرون نروند و به همین امر کفایت کنند که بقیه برای وقتی دیگر است و البته روزی با نام دیگر.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت 18:54 |