تبليغاتX
نارون

مرد تنها....

امروز صبح یکی از دوستان قدیمی ام را دیدم که دقیقآ سال گذشته همین روزها تلاش زیادی می کرد تا برای یکی از نامزدهای ریاست جمهوری تبلیغ کند.....دوست مبلغ من ، امروز مدیر کل روابط عمومی وزارتخانه یا یک چیزی در همین سطح های مدیریتی است و از رفتارش پیدا بود که زیاد وقت ندارد تا با یک خبرنگار ساده گپ بزند..یادم می آید سال گذشته همین روزها متن زیر را برایش ایمیل کردم.

مرد تنها....

مردی برگ های مانده از تقويم را هر روز بر سر چهار راهی می فروخت/

او را به جرم شرکت نکردن در انتخابات دستگير کردند /

تقویمش که قرمز شد/

آنقدر باران  آمد /تا همه بگویند/ آن مرد در باران آمد

برای مرد  امروز تنها ۲۷ برگ مانده / که می خواهد  به ۳۰ نفر آنها را بفروشد...

بيچاره مرد تنها/

بیچاره مرد تنهای بیچاره.....

+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت 19:24 |

شباهت  «یو ان دبیلیو تی او» و جبرنگاران! گورنالیست! با مامان گوجه

توضیح: (تیتر ترین تیتر زندگی ام ا!!!)

مادربزرگی فرزانه داشتم که هم اکنون با خاک های گورستانی ساکت در گوشه ای از این دنیای شلوغ به رتق و فتق امور اخروی خویش مشغول است  و نه امور دنیوی  اش. «مامان گوجه» که نام مستعارش را از تمایل زیاد به خوردن گوجه فرنگی  گرفته بود - (هیچ کس نمی دانست برای چه و چرا  او اینقدر به این میوه اجنبی نام و اجنبی سرشت علاقه دارد) - همیشه بجای ادای تلفظ واقعی کلماتی تازه و آشنا  به عمد و یا غیر عمد( این یکی را خدا می داند و بس) کلمات را نادرست ادا می کرد.  انگار او منتظر بود تا دیگری به او بگوید :مامان گوجه موبال غلط است بگو موبایل یا حتی او برخی اوقات پا را فراتر می گذاشت و کلمات را از بیخ و بن غلط می گفت  تا ....

بگذریم  این روزها کنفرانسی در تهران ایرانیان برگزار شد که نامی خارجی را یدک می کشیدunwto)).

این کنفرانس امروز پایان  می یابد تا عنوان سنگینی که حتی یک مقام مسئول که چندی پیشتر در گفتگویی تلویزیونی آنرا به اشتباه توضیح داد  نیز برای همیشه  از ایران رخت بر بندد و همه بفهمند که «یو ان دبلیو تی او» آنقدر برای  برای ما جماعت ایرانیان آشنا است  که به عنوان مثال استفاده از پودر نظافت (البته از نوع ایرانی اش)  برای یک مدل فشن(بر وزن خشن) که در نیویورک  زندگی می کند...

جدا از تمامی مسائل حاشیه و غیر حاشیه ای این کنفرانس که در جای خود بحث مفصلی را می طلبد(*)  از سویی دیگر به خبرنگاران حضور یافته در این همایش که برای پوشش خبری آن آمده بودند نیز علاوه بر یک وعده غذای گرم (*)کارتی را برای حضور در این همایش دادند که روی آن عنوان gournalist  درج شده بود...

وقتی روز گذشته این کارت را دیدم بی هیچ مقدمه ای به یاد مرحومه مغفوره  خلد آشیان مامان گوجه افتادم، باید گفت گورنالیست سازمان میراث فرهنگی و گردشگری در مقابل ژورنالیست دنیای خبر آنقدر تفاوت دارد که مثلآ نوع نگاه ما  به همان پودر نظافت کذایی  و آن خانم مدل به آن. 

جالب تر آنکه شاید در این کنفرانس بین المللی!! ما  این کارت رابه آن دلیل بر سینه خبرنگارانی چسباندیم -جبرنگارانی-  تا به نوعی جلوه بین المللی بودن همایشمان را داد بزنیم.

 تازه بامزه تر از آن هم اینکه بسیاری از خبرنگاران( ببخشید جبرنگاران) نیز از این شاهکار صنایع دستی از نوع ایرانی آن با خبر نشدند و کارت بر سینه به دنبال میهمانان خارجی در مرکز همایش های بین المللی صدا و سیما دویند و هی داد زدند: کن آی اسپیک ویت یو مستر؟ و سپس دانه های ریز عرق را در حالی ازپیشانی می گرفتند که آقای مستر با خنده به ایشان می گفت: آر یو گورنالیست؟

در هر حال می توانم بگویم که مامان گوجه و سازمان میراث فرهنگی یک شباهت انکار ناپذیر دارند...هر دویشان کلمات را اشتباه ادا می کنند تا همه بخندند و سپس سری را به نشانه تاسف تکان دهند...

 

 

 

*(۱) توضیح : اینجا باید ویرگول نگاشته می شد که این بلاگ فا ذلیل شده انگار ویرگولهایش را موریانه خورده در هرصورت شما محتویات داخل این پرانتز را ویرگول تصور کنید 

+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:10 |

        

احمدی نژاد امروز به نمایشگاه بین المللی مطبوعات می آید.....اولین دیدارم با مرد جنجالی سیاست داخلی و خارجی کشورم به روز انتخابات مرحله دوم ریاست جمهوری بر می گردد...تهران ، مسجد جامع نارمک ...همه عکاسان آمده بودند تا او را سوژه عکسهایی کنند که شاید خودشان هم نمی دانستند قرار است در آینده در کدام ستون و صفحه خرج شود..آنقدر عکاس و خبر نگار آمده بود که تفاوت بارز حضور ایشان را با رای اندازی هاشمی رفسنجانی در جماران درک کرد و عده ای هم که مثل ما از کله صبح به جماران رفته بودند به هر وسیله نقلیه ممکن خود را به مسجد جامع سمنگان رسانده بودند تا از کاندیدای مردمی در کنار مردمی که او می خواست برای رای اندازی پشت سرشان و در صف بایستد عکس بگیرند و احمدی نژاد محبوب پس از چندی با سلام و صلوات همانطور که قول داده بود در صف ایستاد تا رای بیاندازد....برایم جالب بود ...برای دوری از ازدهام مردم روی تیر برقی جای گرفتم اما محمد فرنود عکاس حرفه ای مطبوعات،حرفه ای گری کرد و ما را با کمک سربازی نیروی انتظامی به پایین کشاند و لحظه ای بعد خود در بالای تیر جای گرفت....من پایین مانده بودم و دوربینم برای دوری از خطرات احتمالی بر روی سرم جای گرفته بود....می خواستم آنروز احمدی نژآد را در حالیکه خیره به لنز من است به تصویر بکشم، آخر پیشتر از آن با ترفندی هاشمی رفسنجانی مرد همیشه سیاست ایران را در حسینیه جماران خیره به لنزم وا داشته بودم....در هر صورت چند لحظه بعد ازدهام که زیاد شد،  سیل جمعیت مرا خود به خود به روبرو احمدی نژاد کشاند..برایم جاالب بود..در یک آن، موقعیت را مناسب تر از همیشه دانستم و با صدای بلند فریاد زدم « آقای دکتر ...لطفآ دست تکان دهید تا عکستان را بگیرم...» و احمدی نژاد بی مقدمه رو به من گفت «من رییس جمهور نشدم که دست تکان بدهم...».همین لحظه کافی بود تا این عکس را از او بگیرم..غروب نشده به خانه برگشته بودم...دوستان خبرنگارم در وزارت کشور مستقر شده بودند ...نیمه های شب نشده یکی به موبایلم زنگ زد و گفت:«مهدی دیدی گفتم هاشمی حالش خوب نبود...احمدی نژاد رای آورد....»  

فردای آنروز می خواستم عکسم را به عنوان عکس یک فردای انتخابات  به سردبیر روزنامه پیشنهاد کنم اما ....امروز احمدی نژاد به نمایشگاه کتاب تهران می آید و هیچ نمی دانم آیا او امروز برای خبرنگاری دست تکان می دهد یا خیر

 

(قسمتی از متن بالا مربوط به دست نوشته های من در دوران انتخابات است شاید روزی تمامی مطلب بالا را بی هیچ کم و کاستی روی همین وبلاگ بگذارم)

+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 2:3 |

                             

آقای جوراب یک هنرمند واقعی است .......آقای جوراب علاوه بر آن رییس اداره فرهنگ و ارشاد شهرستان سه نقطه هم  است...آقای جوراب هم مثل دیگران می خواهد در مراسم افتتاحیه سیزدهمین نمایشگاه مطبوعات ایران شرکت کند....همه می دانند که او تنها  در یک صبح آفتابی، مطبوعات را در دکان سبزی فروشی ،آقای کریم سبزی فروش محله اشان لمس کرده است ... اما او کماکان دوست دارد در سالن کوچکی در حاشیه سالن 35 نمایشگاه مطبوعات واقع شده است باقی بماند.... چندی است که کش گردن آقای جوراب هم شل شده است....اما او ترجیح می دهد همین طور در انظار عمومی دیده شود.....آقای جوراب دیگر از قید و بند حضور در محیط سربسته کفش خسته شده است... اوایل به روی خودش نمی آورد اما آقای جوراب  وقتی که از خانه اش بیرون می آید انگارصحبت های وزیر را هم تحت الشعاع قرار می دهد...وزیر به مجری برنامه  می گوید زودتر تمامش کنید تا به نماز هم برسیم...

آقای جوراب به اطرافش خوب نگاه میکند...کتانی ها ...کفشهای زنانه..مردانه روباز....روبسته.....اما گویا برای او فرقی نمی کند...آن زیری ها  همه شبیه هم هستند.. آقای جوراب خسته است اما وقتی صحبت های وزیر تمام می شود به سرعت به سمت جایگاه حمله ور می شود...همه می گویند آقای جوراب انسان فرهیخته و هنرمندی است....اصلا به خاطر همین مزایای اخلاقی اش او را به عنوان رییس اداره فرهنگ و هنر شهرستان متبوعش انتخاب کرده اند...من هم به او می گویم: آقای جوراب شما آقای فرهیخته ای هستید

نتیجه گیری اخلاقی: آقایان و خانمهای جوراب لطفآ هیچ وقت در حضور یک خبرنگار خسته نشوید حتی اگر کش گردنتان خیلی خیلی  شل شده باشد.

نتیجه گیری غیر اخلاقی: مرگ بر موبایل های دوربین دار+خبرنگاران موبایل دار

+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 2:6 |

 

 

 

توضیح: مطلب پراگماتیسم تئوریسین... که مربوط به یکی از اساتید دانشگاهی من بود   به هزار و یک دلیل که به خودم مربوط است از وبلاگ حذف شد. دنبال هیچ دلیل منطقی و غیر منطقی برای حذف این مطلب نگردید که باز به شما خواهم گفت..به خودم مربوط است

+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:14 |
                                 

همیشه خر سواری برایم یک تابو بود.....لگد جفتک و حتی ....این تابو  در آخرین سفر من به مراغه شکست تا من در فرصتی کوتاه تجربه شیرین خر سواری را بر کارنامه زندگی ام بیافزایم.....عکس فوق هم شاهکار هنری مجید دهلوی از دوستان خبرنگارم  است که به نامردی هر چه تمام تر  در سفر به مراغه از این فرصت استفاده کرد و این موقعیت را ثبت نمود ......آرش شفاعی می گوید مهدی پایین این تصویر بنویس که خودت کدام یکی هستی و من فقط می خندم .....

+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:50 |

                                    

استاد جابر عناصری دیروز  دوباره متولد شد.... به قول خود او بازگشت مجددش به محیط دانشگاهی این حس را به او داده است چند وقتی بود که او به خاطر توهین به یکی از دانشجویانش عطای محیط دانشگاهی را به لقای همانهایی بخشیده بود که استاد جابر در سر کلاس هایش آنها را کوتوله های فرهنگی می خواند .نمی دانم بعضی ها می گویند جابر عناصر بیش از حد با جملات بازی می کند و ته حرف هایش چیزی در نمی آید و هزار و یک عیب دیگر اما نمی دانم چرا حرفهایش همیشه برایم نوعی آشنایی زدایی از چیزهایی است که ریشه در عقایدم دارد...یک حس خوب ایرانی برای یک ایرانی با تمامی ویژگی های اخلاقی اش..... این حس آنقدر محکم است که حتی اگر او به مجموعه تحقیق من در مورد تمثال های عاشورایی که سه سال در موردش بررسی کرده ام  نمره 16  بدهد هیچ نگویم و این در حالی باشد که نمره تحقیق دختر خانم عروسک گرایش فرهنگ و هنر دانشکده خبر 20 گرفته باشد ،همانی که  فرهنگ و هنر آنقدر برایش آشناست که مارک رژ لب مادام کوفت و مرض فرانسوی برایش.. دیروز تولد استاد جابر بود  و همین کافی بود برای آنکه  دانشجویانش جشن تولد او را در اتاقی کوچک که پلاک کلاس 13 دانشکده خبر را بر سینه داشت بسیار ساده تر از آنچه پنداشته می شد چشن بگیرند....استاد جابر  تولدت مبارک.

دراینجا هم می توانید عکس های من را از این جشن تولد منحصر به فرد ببینید.

+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:39 |
تکه استخوانم گلوگیر است

 اسطوره ها ما را چه بد یمن نقش کرده اند

خواسته با اندوه

لزج از فریاد

یک وهم ناگزیر از خلقت

در این روزگار سنگ و سگ

فقط پایمان کمی پاشنه ندارد

تا مرگ را باور کنیم

+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در شنبه دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:12 |

تو خیلی مغروری ...مطمئن باش اینو برا تو ننوشتم..مطمئن باش..چون گناه داری فقط میذارم یه ذره اشو بخونی ......... 

 

«وقتي كه گريه كرديم گفتن بچه است.............. وقتي كه خنديديم گفتن ديونه است.............. وقتي كه جدي بوديم گفتن مغروره.......................... وقتي كه شوخي كرديم گفتن سنگين باش...................... وقتي كه حرف زديم گفتن پر حرفه................................ وقتي كه ساكت شديم گفتن عاشقه.................... حالا ام كه عاشقيم مي گن گناهه»

مطمئن باش اینو من برا تو ننوشتم چون امروز این متنو یکی با اس ام اس برام فرستاده....

+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در شنبه دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:31 |