تبليغاتX
نارون

شوان...

                                    

شوان بي همراه

سگ بي سنگ

ناگاه زني مي وزد

تمام راههاي ارتباطي مسدود است آقا!

كجا مي روي بي ني

***

شوان مي ترسد

مبادا روزي گوسفندانش را «پيج» كند

بايد اس ام اس تازه اي بيايد

تا رنگ گونه ای  بي تماس شكوفه زند

انگار شارژ ندارم آقا

مشترك موردي نظري در دسترس!

 

 

توضیح:شوان به زبان کردی یعنی چوپان

+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 23:35 |
  آقای گاو باز ماست مال...

 

 

خیلی خودم را نگه داشتم تا این دو تصویر را در کنار هم قرار ندهم اما انگار نمی شود یک روزنامه نگار باشی و حس افشاگری ات هم قلمبه شده باشد که بتوانی یک چیز را بگویی و نمی دانم به قول شاعر بدونی و نپرسی...و الخ

زیاده نشود به این دو تصویر خوب نگاه کنیداولی (البته از سمت راست )آقای رائول کارسیو گاو باز مشهور اسپانیایی است که  پا در هوا حس و دردی دارد که تنها دراین دنیای فانی فکر کنم خودش درک کرده و بس و در سویی دیگر نسخه ایرانیزه شده آقای رائول گاوباز را نشان می دهد که روزنامه همشهری  امروز در صفحه آخر خود آنرا چاپ کرده و صد البته تفاوتی مشهود با  عکس اول که اورژینال بوده و روز گذشته رویترز آن را روی خروجی خود قرار داده است دارد...کمی دقت کنید!!!!

خوب گاوبازی همین چیزها را هم دارد...و از آن موقع که تکنولوژی ماست مالی در ایران بنا نهاده شد خیلی از این راه نان خورده اند...بسیاری گاو باز شدند و بسیاری ماست مال ...نمی دانم ماست مالی در دنیای امروز بیشتر می صرفد و یا گاو بازی اما در هر صورت ما که روزنامه نگار شدیم و شاید...

شاید اکنون بسیاری بر من نیز خرده بگیرند که جریده ای که اکنون من  هم در آن به رتق فتق امور دنیوی و نه اخروی خود می پردازم نیز از این کارها زیاد کرده..بله اما نه دیگر اینطور که به قول اصفهانیها بد جور ضایس.....زیرا من مدت زیادی مسئول انتخاب عکس برای ستون صفحه آخر جام جم بودم اما هیچ وقت به خودم اجازه ندادم که عکسی را به خاطر ممیزی های شخصی و یا حتی سیاست های کلان رسانه ام از حالت اورژینال اش خارج کنم....زیاد سخت نیست که آدم کمی بیشتر برای انتخاب یک عکس آن هم برای ستونی روزانه تلاش کند.

+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 و ساعت 19:14 |
 

بابا تیتر زن...

 

                                      

قرار است سایت خبرنگار مسابقه بهترین تیتر زن مطبوعات ایران را برگزار کنه....هر که دارد هوس تیتر و سوتیتر بسم الله.

این گوی و این میدان البته از همین حالا خیلی ها برای هم شاخ و شانه کشیدن که بنا به وظیفه از گفتن آن معذورم ....اما در هر صورت ایده است که فکر کنم در انتها اتفاق خوبی را یدک بکشد و از همین جا از همه بلاگر ها و مطبوعاتی های آنلاین تقاضا دارم با درج لینکی خشتی بر این رویداد بیافزاند.

راستی  از همین جا نیز باید از استاد مهربان و البته همیشه آنلاین مطبوعات ایران هم به خاطر معرفی این مسابقه در وبلاگ دات تشکر می کنم.

و همچنین از خبرگزاری مهر به خاطر این ====> خبر

و ایضآ ااز خبرگزاری میراث فرهنگی و گردشگری به خاطر این خبر ====>خبر

و بازهم تشکر به خاطر این خبر از سایت خبری دانشکده خبر=====>خبر

و همچنین از ایرنا خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی برای این خبر کامل====>خبر

و از بچه های جام جم آنلاین که همیشه لطف دارند و همچنین از زوج کافه تیتر و .... به خاطر لینک دادن به این خبر

اطلاعات بیشتر در مورد مسابقه تیتر زنی روز خبرنگار اینجا را کلیک کنید

+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 و ساعت 13:38 |

توضیح:

((این مطلب قرار نبود داستان یا هر چیز دیگر در این حوزه  باشد ...حادثه ای است که امروز برای من اتفاق افتاد وفقط و فقط خواستم یکی دیگر هم در خاطره امروز من سهیم باشد...))

 

 

                                   آقا من مستم؟ 

 

                         

 

آزادی …آزادی ..یه نفر نبود….پیرزن لاغر اندام آخرین مسافر مسیر بودی  که به آزادی می رسید. او که  بر تن آهنین ماشین نشست ، جوان راننده نیز به ارابه اش فرمان داد تا  پیکان مدل 52 تهران ق به حرکت در آید و جمعی را به آزادی برساند.

جوان نگذاشت زیاد طول بکشد… وقت را خورد . نگاهش را که از توی آینه از مسافرانش چرخاند تنها  پوزخندی زد و زیر لب طوری که فقط خودش متوجه بشود گفت: خدارو شکر از همه نوعش هم یه دونه داریم و به ارامی ماشین را به حرکت در آورد.

شاید هم حق داشت…به جز پیرزن…دختری  14 ساله که آرایش غلیظ او را مسن تر نشان می داد ، پسری حدودآ 20 ساله که بلوغ جوانی را زودتر از پیش تجربه کرد بود و البته من….همه و همه مسافران ارابه جوان راننده ای بودیم  که لاگزیر به یمن راه مشترک با هم همسفر شده بودیم…

- هفت تیر …ولنجک….شهدا…آخرش بر می گردم آزادی… انگار همه دنیا  وصل می شن به آزادی ..این لامصب جون میده برای مسافر زدن.

جوان این جمله را که گفت خشکی ته گلویش را با مایع بطری پلاستیکی که کنار پایش  جای گرفته بود بر طرف کرد  و بی مقدمه رو به من گفت: آقا من مستم…؟!!!!

تعجب کردم…سئوال او پرسش چندان رایجی در هیچ جای جهان نبود … خودم را به آن راه زدم .خواستم بگویم که کیه تو این زمونه مست نباشه آقا جون ؟  اما وقتی صدای استغفر الله پیرزن را  از صندلی پشتی شنیدم خودم را به بی خیالی زدم و گفتم:نمی دونم آقا….

جوانک 20 ساله  که صندلی عقب را اشغال کرده بود گویا می خواست در این مکالمه خود را دخیل کند با پوزخندی گفت : آقا تو همین شیشه بودش …میدی به ما هم…

جوان راننده صحبت پسرک را برید و  بی اعتتا دوباره رو به من کرد و گفت : آقا پرسیدم من مستم؟ و ادامه داد …چرا موهات همه سفید شدن؟

با خودم فکر کردم او هم یک مست درست مثل بقیه…برای من چه فرق می کرد…بی تامل رو به او کردم و گفتم:خودت چی فکر می کنی؟ تو مستی؟

گفت: آقا از من اصول دین نپرس….اصلآ می دونی الان چی حال میده؟

منم نگذاشتم جمله اش تمام بشه و برای اینکه بحث را تمام کرده باشم گفتم: نه..اما می دونم تو مست نیستی؟

نمی خواستم اینطور به اون جواب داده باشم اما فکر کردم که باید نوعی این دیالوگ تموم بشه اما جوان راننده انگار تازه می خواست  درد دل کند و ادامه داد: این اولین تریپ منه…ساعت 3 بعد الظهر از خواب بیدار شدم….اما الان حال میده بری خونه بگیری بخوابی تا 12 …بعدش بشینی پای ماهواره تا 5 صبح…

پیرزن در صندلی عقب داشت برای دختر جوان از انتخاب یک مرد ایده آل برای یک دختر ایرانی می گفت و و پسرک هم که فهمید جایی برای عرض اندام ندارد گوشی هدفون را انتخاب کرده بود و در این میان من مانده بودم و جوان راننده ای که انگار مثل من بود درست مثل من.

رو به جوان راننده کردم و گفتم خوب بعدش چی…دوباره تا چند می خوابی؟

- حال ندارم ..نمی دونم هر چی شد که شد….راستی تو نمی ترسی یه روز گشنه بمونی…کارمندی نه؟

بی تفاوت سرمو رو به شیشه برگردوندم…گفتم بیشتر می ترسم که دیگران گرسنه بمونن.

- ای وللااا….ببین نمی دونم این کار کوفتیه من چه جوریه هرچی کار می کنم ته اش هیچی نمی مونه…اصلآ دیگه حوصله ندارم..یه 2 ماهی هم گوشه خونه موندم اما…

- منم حوصله ندارم…..کارا همه یه جورن

- نه بابا …من دارم به تیکه از ماشینمو هر روز می خورم…

جوان راننده با گفتن این جمله زد زیر خنده و ادامه داد….نه بابا ماشینون که نمی خورم اما اصطکاک داره ماشین آخه…

می خواستم بگم اصطحلاک درسته که …به مقصد نزدیک شده بودیم.

- آقا پنجاهی خرد دارین یا نه….

از ابتدای مسیر سه بار جیب هایم را گشته بودم اما نداشتم…

- شرمنده آقا ندارم…

پیر زن از ته ماشین به سختی در حال پیاده شدن بود…..آقا میشه 250 تومن……

500 تومنی پیرزن ته کف دست جوان راننده مونده بود

می دونم مادر اما 40 تومن خرد بیشتر ندارم..بفرما

صدای غر غر پیرزن که پس از پیاده شدن از ماشین  همه را متوجه خودش کرد  در نوع خودش جالب به نظر می رسید همه مسافران شبانه میدان آزادی را به خود وا داشت….

- مرتیکه مست خیال می کنه اینجا شهر هرته….می دم باباتو در بیارن…

جوان راننده دوباره جرعه ای آب از بطری کنار دستش هورت کشید و در حالیکه پوزخند می زد  رو به من گفت: آقا من مستم؟

+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت 19:58 |
یکی بود یکی نبود...

                     shazde kocholo

یکی بود...یکی نصفه بود

یه دست بود...یه گل بود

هیشکی نبود...

ماه بود...آسمون هم نبود

بود؟...نبود

ستاره از کنج آسمون اومد که چشمک بزنه

افتاد ُ دلت  شیکست

یکی بود...یکی نصفه بود..

بود؟...به خدا نبود

+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 14:46 |
برفک بذارید تورو به خدا...

                            

امروز صبح وقتی پس از مالیخولیای  خواب کوتاه دیشبم بیدار شدم صدای زنی را شنیدم که مدام در حال تکه پاره کردن تعارف هایی با یک مرد دیگر است .جدلی که برای خواندن شعری صورت گرفته بود و دو موجود زنده برای تکلم کردن مدام به هم تعارف می کردند....فکر کردم که هنوز در  خوابم شاید هم....در هر صورت من مفتخر به شنیدن صدای  برنامه ... شده بودم که هر روز صبح به طور زنده از شبکه ... سیما پخش می شود....زیاده نشود خواهر محجبه مجری! صدایش را نازک کرده بود و با عشوه های کمثل ابل می گفت: نویسنده خوش قریحه برنامه امان  امروز شعری سروده اند که خود من از آن موقع که آن را شنیده ام از این رو به آن رو شده ام  و الخ. و برای خواندن این شعر مدام به بستر سازی صوتی و تصویری  و خرج هنرهای داشته و نداشته اش می پرداخت تا آنکه شعر آقای شاعر و نویسنده برنامه را اینطور دکلمه کند که:تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد /وجود نازکت....

ای داد بیداد ....یک مونولوگ درونی به من گفت: بابا این گوینده ها رو از کجا پیدا می کنند که هی تن بیچاره حافظ را در حافظیه می لرزانند و به ذهن و شخصیت مخاطب بیچاره که حتی حق انتخاب نیز ندارد توهین می کند.....خدا خیرشان دهاد اما گویا این روزها برای گوینده شدن گزارشگر شدن و مجری شدن در رسانه ملی امان همه چیز لازم است جز....باور ندارید یک روز صبح تا ظهر شبکه های این رسانه فراگیر را کنکاش کنید...آن موقع فکر کنم بیشتر با من هم عقیده خواهید بود که برفک نگاه کردن بهتر است از گوش دادن به اضافات !! خانم ها و آقایانی  که تنها به خاطر بی سوادی اشان و البته به خاطر چهره زیبایشان به این جعبه جادو راه پیدا کرده اند...

+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 15:20 |
چند قطره خون...

                                      

من تازه از سفر برگشته ام ...سفری ۷۲ ساعته که در حدود ۲۳ ساعت آن صرفآ در روی صندلی اتوبوس گذشت...اما این تصویر نیز متعلق به ملحفه من در زمان اقامت در هتل ۳ ستاره ای ! در کرمانشاه است...عکاسان شتابزده در بدو حضور ما در کرمانشاه با شنیدن این موضوع که ملحفه یکی از تخت های من در این هتل ۳ ستاره!خونین و و در برخی از نقاط آن مزین به لکه های زرد است ! به اتاق من حمله ور شدند تا از این واقعه تاریخی عکس بگیرند...کاروان خبرنگاران گردشگری که برای بازدید از بیستون افسانه ای که چندی نیست در فهرست میراث جهانی نیز جایی برای خویش باز کرده است آنقدر  در این سفر از زیر ساخت های گردشگری کشورمان با خبر شدند که دمادم به یاد جملات آقای محترم رییس...!!!! می افتادند که از چنین و چنان شدن گردشگری در ایران طی یکی دو سال آینده خبر می داد....اما گویا شواهد موجود چیز دیگری را نوید می دهد آقای رییس لطفآ خودتان را خسته نکنید ما به تغییر بنیادی در زمینه گردشگری نیاز داریم حتی اگر بیستون مان هم جهانی شده باشد و شما یک هتل برای پذیرایی از میهمانان این عنصر جهانی نداشته باشید....

بقیه را از زبان خبرنگار خبرگزاری فارس بشنوید که گرچه پیاز داغ موضوع را زیاد کرده اما به هر حال او هم به دنبال اهداف خود از نوشتن این خبر می گشته است..باور ندارید به پارگراف های میانی و انتهایی این گزارش!خبری توجه کنید .

+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در دوشنبه دوم مرداد 1385 و ساعت 13:15 |