تبليغاتX
نارون

 

گشایش شبکه تلویزیونی جام جم و ...

 

              

 

 ساعت 8 شب است زنگ می زنم به خانم «الف» تا گوشی را بر می دارد با هیجان می گوید بله  ..الان کار دارم..لطفآ بعدآ تماس بگیرید...می خواهم بگویم که...هیچ نمی گویم...خانم «الف» گزارشگر شبکه تلویزیونی جام جم سازمان صدا و سیما است .دوباره تلفن را بر می دارم این بار آقای «ب»  را انتخاب می کنم و زنگ می زنم و او  تا گوشی را بر می دارد، می گویم سلام ...نمی گذارد حرفم تمام شود می گوید الان باکس تدوین دارم...ساعتم را نگاه می کنم 10 شب...فرقی نمی کند شاید خانم «ج» کمی به دادم برسد موبایلش را که می گیرم جواب نمی دهد حس می کنم که برای پخش اخبار ساعت 10.30 رفته به استودیو و گوشی اش را دایورت کرده روی باقالی ها ... شماره دیگری را به خاطر می آورم...سلام خانم «د» خوبید ان شالله ...بله ممنون ..اگه کار مهمی ندارید بعدآ تماس بگیرید ...حتمآ را که می گویم به دنبال شماره تلفن دیگری می گردم ...از پایین و بالا کردن شماره های موبایلم خسته شده ام ...با خودم می گویم عجب شبکه خبری پویایی  در عین اینکه اخبار و گزارش های این شبکه همگی ... ابرهای سیاه بالای سرم را با دست دور می کنم و دوباره یاد این می افتم که بالاخره باید به یکی اشان زنگ بزنم...خانم «الف»را دوباره می گیرم....سلام....نمی گذارد ادامه دهم : دیر شده باید برم تو رژی ....خنده ام می گیرد ساعت نزدیک 2 بامداد است... از طرفی  فکری احمقانه ذهنم را می پوشاند...فکر می کنم اعضای خبری این شبکه تلویزیونی به دلیل مشغله زیاد انگار هیچ وقت نمی توانند به حمام بروند. با خودم می گویم  شاید کنار اتاق پخش اخبار اتاقکی چوبی سرپا کرده اند که یکی با تشت آب می ریزد بر سر دیگری و لابد آنکی اشان از آنطرف داد می زند«خشکککک». و برای آنکه نعوذ بالله هیچ فسق و فجوری هم در این وسط پیش نیاید ..خانم ها روزهای زوج از اتاقک چوبی استفاده می کنند و آقایان هم....از این فکر احمقانه خنده ام می گیرد ...ادامه نمی دهم نصفه شبی همه اشان را در حال دوش گرفتن فرض کرده ام...ابرها دور سرم اینبار خیلی متراکم شده اند..از این حالت بدم می آید.

با خودم می گویم عجب دنیایی شده است و دوباره شماره دیگری را می گیرم..دوباره خانم الف..ساعت دیگر نزدیک 30/4 دقیقه صبح است و من کماکان به دنبال یک خبرنگار و یا حداقل یک عضو معمولی  از این جماعت...جسارتم بالا رفته با خودم می گویم الان دیگر مردشورخانه های تهران  و حومه هم تعطیل کرده اند آنوقت ...تلفن را میگیرم...آقای «و» سلام.. بله سلام...تویی ... من درگیر خبر صبحگاهی ام ...الان باید برم رو آنتن .... می خواهم فحشش بدهم به او و به هرچی آنتن هست در این دنیا ولی ساکت می شوم و می گویم خیلی کلاغی!! او از این شوخی کله سحری من خوشش می آید و می گوید چرا و من میگویم هیچی بپر روی آنتن ات . می خواهم  دوباره به خانم و آقای  الف ب ج د و   زنگ بزنم  اما این کار را نمی کنم و ترجیح می دهم  موضوع مهمی را یک شب می خواستم مطرح کنم در وبلاگم بگذارم....زیرا که می دانم همه ایشان  سرشان شلوغ است آنقدر شلوغ که من فکر می کنم دیگر ققنوس هایشان جوجه داده اند و کار ایشان را به آتش کشیده...این روال تمامی شبکه های تلویزیونی رسانه ملی  است  که به قول یک استاد ارتباطات  ۲۴ ساعته دورخودشان می گردند و دریغ  از بار رسانه ای مناسب برای بیچاره مخاطب و ایشان هم که مخاطبشان خارجی است و  تازه هم می خواهد افتتاح شود..

شاید بهتر باشد که ادامه ندهم فقط آقایان و خانم های حروف الفبای فارسی که در شبکه تلویزیونی جام جم صدا و سیمای وطنی امان فعالیت دارید می خواستم با یک تماس تلفنی به همه اتان  افتتاح رسمی این شبکه را از طرف خودم...

+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در جمعه بیست و ششم آبان 1385 و ساعت 18:18 |
 

 رویای مرد مونشور...

                       mr.monashor

                                  چرا در میکروب خود حل نگشتی

                                  میان گند خود منحل نگشتی

                                  ولی در حیرتم ،یک ربع از قرن

                                  نشستی موی خود را، کل نگشتی

 

                                                                       سیدنا آرش شفاعی مسلمان قرن

                                                                        هفشتصدم هجری شقمری

 

امروز خبری را دیدم با این عنوان مردی پس از 26 سال موهایش را شست (عکس را هم گذاشتم تا از زلال آب جاری از موههای این مرد حدیث مفصل بخوانید از این مجمل)... حال اینکه این آقای مو نشور!! چرا سالیان سال به امر خطیر مو شوری نپرداخته و خواسته تا موهایش را اینطور و به یکباره به رخ جهانیان بکشد به خودش ربط دارد و صد البته همسرش که همسری این مرد مو نشور را پذیرفته و حتی آنقدر مقاومت داشته که 26 سال در کنارش زندگی به سر کند  اما امروز داشتم فکر می کردم که عجب حیف شد که این اتفاق را از دست دادیم می خواهید بدانید چرا...

اول آنکه داشتم فکر می کردم این آقای مو نشور چه قدر گرفته است تا این رکورد کثافت خود را پس از این همه سال بشکند...آخر بی مایه فطیر است و البته مو نشستن هم خودش عالمی دارد و این هم می تواند راه کسب مناسبی برای جویندگان کار در کشورهای مختلف(چه کسی گفت ایران!!!) باشد...

دوم آنکه تصور می کردم که اگر مرا مسئول ساخت کلیپ و یا تیزری تبلیغاتی برای شرکت های ساخت شامپو می کردند شستن موهای آقای مو نشور بهترین گزینه برای این امر بود...تصور کنید یک کودک تر گل ور گل تپل مپل در حالیکه هزار جور رژ گونه و غیر گونه و از اونا و از اینا بهش مالیدند، در حال ریختن شامپو روی سر آقای مو نشور است آنوقت چه صحنه جالبی پدید می آمد...حال این صحنه اگر با همراه با موسیقی و عشوه های مردانه -زنانه آقای مو نشور و احتمالآ با آهنگ سرت رو با چی می شوری با شامپو فلان و بهمان همراه می شد  می توانست چه غوغای رسانه ای در امر تبلیغات جهان ایجاد کند...پس دیدید آقای مو نشور را چه راحت از دست دادیم

سوم آنکه اصلآ می توانید تصورش کنید که عصاره رقیق شده محلول پس از شستشوی موهای آقای مونشور چه اطلاعات ذیقیمتی را می توانست با خود همراه داشته باشد..حساب کنید این عصاره گرانبها حاوی اطلاعاتی از 26 سال جنگ ها شادی ها غم ها و هزار کوفت و مرض مختلف است...حتی شاید می توانست این عصاره احتمالآ خوشبو !!! به عنوان سندی تاریخی همراه با ماهواره کئو به فضا پرتاب شود تا آیندگان بشر آن را  به عنوان یک مایع تاریخی در مثلآ موزه جهان باستان خود به نمایش بگذارند و همه انگشت حیرت به دهان بگزنند که واویلا پیشینیان ما  چه قدر با نمک بودند  و حتی شای حتی می توانست به عنوان سند زنده سازمان ملل متحد بر سر در این سازمان آویخته شود  تا  همه سران کشورهای مختلف که می خواهند با هم روزی جنگ کنند یکبار از زیر این عنصر گرانبها رد شوند و زیر لب بگویند:« آخرش که چی ...یه روزی همه امان  شسته می شویم چه اینجا، چه روی سنگ مرده شور خونه ...» و سپس به خیر و خوشی همدیگرو ماچ کنند و بروند سر خونه زندگی اشان... خوب باز هم می بینید که ما چه راحت این اتفاق را از دست دادیم

اما شاید مهمترین بحث درحیف و میل شدن رسانه ای این رویداد تاریخی را بتوان در این موضوع خلاصه کرد که آیا آقای مو نشور همه جای بدنش را 26 سال نشسته است و یا تنها به موهایش بسنده کرده است ....به تصور من باید او را دقیقتر بررسی کرد و محقق بی نوا هم می تواند در این راه از پوشش مناسب انجام آزمایش های رادیو اکتیو و تشعشعات هسته ای و یا لااقل از لباس های سرکار علیه خانم انوشه انصاری محقق- گردشگر-فیلسوف-وطن پرست ایرانیمان استفاده کند تا هیچ آسیبی به مخاط های ریوی ،کلیوی و حتی ... اش وارد نشود.  

خوب هرکس نظر دیگری دارد می تواند از خوش ابراز نماید....

 

+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 و ساعت 13:34 |

حماسه قرمز دستشویی...

                                    

تازه از رامسر آمده ام..همایش تبین سیاست های دولت در توسعه صنعت گردشگری ایران.همایشی یک روزه که قرار بود ۷۰ سفیر کشورهای مختلف دنیا را به آنجا بکشاند اما زورش نرسید و به ۴۶ سفیر و خورده ای آدم مهم خارجی که هیچ کس ندانست که در سفارت آبدارچی هستند و یا غیره ، رضایت داد تا در آخر کمی هم درباره سیاست های کلان کشورمان نیز در این همایش صحبت شود و دوباره همه شاد و خندان برگردند سر خونه زندگی اشان.

اما در حاشیه برگزاری این همایش چند اتقاق قشنگ افتاد..این که می گویم قشنگ در واقع باید بگویم بامزه اما رویم نمی شود بگویم بامزه زیرا قرار نبود که با مزه شود اما شد..شاید این را هم باید گذاشت به طبع طناز ما ایرانی های با نمک که در زمانی که نباید کاری کنیم یک دفعه کاری می کنیم که همه دنیا میگویند که ایرانی ها باز حماسه آفریدند.

هتل رامسر را که می شناسید همان حرمسرای معروف رضا خان پلشت که در موردش حرف و حدیث زیاد است  هتلی که پس از کمی تغییر کاربری شد هتل رامسر .این هتل مجهز میزبان آقایان و خانم های سفیر و کودکان صغیرشان در این همایش بود...اما  نکته جالب در اینجا بود که در مدت  ۲ شب اقامت میهمان در این هتل و در ساعات میانی شب که همه میهمانان در لابی به گپ های دیپلماتی و غیره مشغول بودند برق های هتل برای چندین دقیقه رفت تا باز هم دخالت دست های بیگانگان در یک حرکت مرموز و براندازی یک طرح ملی مشخص شود.

اما باید گفت که حماسه سازی امان در حاشیه برگزاری این همایش آنجا کامل شد  که وقتی اتوبوس حامل برخی از سفرا در میانه راه ایستاد تا ایشان برای رفع خستگی ماهیچه های کلیه اشان از یک سرویس بهداشتی استفاده کنند صف طویلی از انسان هایی با رنگ پوست های مختلف در مقابل یک درب قرمز رنگ  فلزی کهنه بسته شد که همگی می خواستند از یک میعاد گاه عمومی برای رها شدن از تمامی قیود این دنیای فانی استفاده کنند ...منظورم دستشویی عمومی میان راهی است .

شاید اگر تصویری از این همگرایی جالب و این اجتماع حیاتی انسانی برای بقا اینجا می گذاشتم متوجه می شدید که سازمان ملل متحد برای صلح در  جهان رهبران دنیا را در کجا و برای چه در کنار هم جمع کند...در این اجتماع دیدنی دیگر حتی برای سفیر آلمان هم فرق نمی کرد که در کنار سفیر فلسطبن با حتی کنیا بایستد و حتی با خنده معنی دار به بگویند که «هی فلانی زودتر نری تو که من زودتر اومدم » .

خوب ما دوباره در کشورمان حماسه ای آفریدیم که نمایندگان اقوام و طوایف دشمن و دوست را در مقابل دربی قرمز جمع کنیم تا در حاشیه مسئله کم اهمیتی مثل گردشگری ایران به مسئله مهم تر جهانی بپردازیم.

 نمی دانم در آن وانفسای سکوت و سکون و نبود حتی یک دستشویی میان راهی مناسب آیا سفیری هم به فکر زیر ساخت های گردشگری ایران می افتاد ...

+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در شنبه سیزدهم آبان 1385 و ساعت 18:50 |
امشب...فردا...

 

 این چند بیت عجیب آدم را می گیرد...خواستم یکی دیگر هم در شنیدن آن با من همراه باشد.....همین.

امشب به قصه دل من گوش می کنی

فردا چو قصه مرا فراموش می کنی

این دُر همیشه در صدف روزگار نیست

می گویمت ولی تو کجا گوش می کنی

گر گوش میکنی سخنی خوش بگوبمت 

بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی

سایه! چو شمع شعله در افکند ه ای به جمع

زین داستان که با لب خاموش می کنی

+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در سه شنبه دوم آبان 1385 و ساعت 17:51 |