ارتش كمبوجيه پيدا نشده، گم شد

داستان بسيار ساده شروع شد. هنوز جوهر خبر كشف بقاياي ارتش كمبوجيه در شمال مصر در رسانهها خشك نشده است كه دبيركل ارشد هيات آثار باستاني مصر آن را بياساس خواند تا اين داستان شروع نشده به پايان برسد.
![]()
ادامه مطلب
ارتش كمبوجيه پيدا نشده، گم شد

داستان بسيار ساده شروع شد. هنوز جوهر خبر كشف بقاياي ارتش كمبوجيه در شمال مصر در رسانهها خشك نشده است كه دبيركل ارشد هيات آثار باستاني مصر آن را بياساس خواند تا اين داستان شروع نشده به پايان برسد.
![]()

شايد براي بسياري سخت باشد كه يك موميايي واقعي ميتواند كت و شلوار پوشيده با آراستگي هرچه تمامتر در جايي نشسته باشد. يا از ديگر سو شايد اصلا براي بسياري تركيب «موميايي طبيعي» قابل هضم نباشد وقتي آنها هميشه تصور ميكنند مومياييها هميشه بدنشان با موميا يا فرآورده حيات بخشي براي زندگي ابدي كه كاهنان مصر باستان به آن دست يافتند، اندود شده باشد.
سرقت ديپلماتيك آثار آنتيك
مصونيت ديپلماتيك هم بعضي وقتها چيز خوبيست. بعضي وقتها هم چندان جالب نيست، هم باعث بيآبرويي خودت ميشود و هم كشورت
به عنوان مثال ميداني مصونيت ديپلماتيك داري، سپس هوس ميكني وقتي از يك بناي تاريخي در حال بازديدي، بياجازه قطعه يا قطعاتي از تاريخ و فرهنگ ايران را براي يادگاري يا هر چيز ديگري در جيبت بگذاري و به كشورت در آنسوي دنيا به عنوان سوغات ببري. مثل سرقتهايي كه در چند سال گذشته با مصونيت ديپلماتيك آقاياني انجام گرفت كه به عنوان ديپلمات در كشورمان حضور داشتهاند. سرقت؟! نه. مگر ديپلماتها هم دزد ميشوند. ما نسبت به مهمانان خارجي خود اطمينان كامل داريم. ايرانيها اصلا به ممهاننوازي در جهان شهره هستند. اما شايد هم بايد در برخي موارد به اين اطمينان شك كرد !
خليج فارس و يك دغدغه عملگرايانه
از فرداي همان روزي كه يك نشريه آمريكايي، فارس را از انتهاي نام خليج حذف كرد، ماجرايي آغاز شد كه ما ايرانيها را بيشتر به اين فكر فرو برد كه خليج زير پاي ايران، فارس است، از آن به بعد هر روز تلاش براي صيانت و حمايت از نام خليج فارس ، افزوده شد.
از فرداي آن روز همه دغدغهها اين بود كه نام فارس از خليج اش جدا نشود و هر روز در گوشه گوشه كشور همايش و سمينار بود كه پشت هم برگزار ميشد براي صيانت و حمايت از اين عنوانموزههاي ايران اداره شده اند
با بانكها باز ميشوند و با بانكها بسته. درست مانند ساعت كار ميكنند اين بيچاره موزههاي ايراني ، اما ساعتي كه باترياش هر روز با تعطيلي ساعت كاري ادارات دولتي تمام ميشود.
خندهدار است درست همان زماني كه مردم بر سر ميكوبند براي يك لقمه نان آنها هم بي بازديدكننده به انتظار نشستهاند تا ته تهاش چند بچه دبستاني را به موزهها بكشانند، اما بعكس در طول روزهاي تعطيل كه مردم به دنبال جايي براي تفريح و پر كردن اوقات فراغت خويش هستند، خبري از باز بودن موزهها نيست.محله تخريب نكنيد ، خانه مال شما
بلدوزر زرد رنگ بزرگ كه به جان خانه هاي كهنه مي افتند انگار گرگي مي ماند كه به جان گله اي زده است. گله اي پير و كهنسال از خانه هايي قديمي در يك سو و در سويي ديگر دندان هاي تيز بلدوزري كه دستور يافته است كه خانه هاي كهنه را به يكباره كن فيكون كند.
خانه هايي كه روزگاري در محله اي باعث برو بيابوده اند و اين روزها چون بر پيشاني اشان نوشته اند فرسوده محكوم و محتوم به مرگ هستند.چشم مورچه صنايع دستي ايران
شايد وقت آن رسيده تا با خودمان كميبيشتر رو راست باشيم؟ چند سال پيشتر كه سازمان صنايع دستي را به زور دگنك چسباندند به سازماني كه تازه شده بود ميراث فرهنگي و البته گردشگري، كمتر كسي باور ميكرد كه تمامي مشكلات اين بخش، حل شود؛ مشكلاتي كه در 2 بخش توليد و بازار سالهاست كه گريبان مظلوم مرحوم صنايع دستي ايراني را گرفته است.
هزاران بار گفتيم و گفتند كه اصلاح با اصطلاح همراه نميشود، اما گويا صنايع دستي ايراني درگير همين چند كلمه است كه در بالا ذكرشان رفت. تنها اصطلاحاتي براي اصلاح مشكلات اين بخشسحرهايي بيتكرار
آداب سحوري چه ميدانند اين آدمهايي از جنس آينده. اصلا برايشان فرقي هم دارد كه لذت شنيدن دعاي سحر آن هم با راديويي كه چشمان مضطرب پيرزني به آن دوخته شده چه طعمي دارد.
اصلا ميدانند راديو تهران روي چه موجي دعاي سحر ميخواند و اصلا ميدانند تركيب خلسه خواب آشفته نيمه شبي با طعم غذاي گرم شده روي چراغ سه فتيلهاي يعني چه؟
راز شيشههاي اسيدي كاخ قجر
كاخ گلستان اين روزها سنش زياد شده است. بند بند اين كاخ حرف دارد براي گفتن. اصلا جان ميدهد براي قدم زدن در تالارهايش و لابد عبرت گرفتن از سرنوشت آدمهايش.
اين روزها بعيد است توري تهرانگردي از سوي شهرداري تهران كه انگار متولي گردشگري شده است به جاي ميراث فرهنگي برگزار شود و اتوبوسها فوج فوج آدم آدم را نياورند كه تنها چند دقيقه از اين بناي تاريخي ديدن كنند.
ويلا رو به دماوند، سوئيت نوك قله
سال پيش همانهايي كه قدم رنجه فرموده بودند تا به سينه گاه دماوند بروند تا اين ديو سفيد را ملي اعلام كنند، قول دادند كه دماوند را ثبت جهاني كنند، هيجان آن ابهت عظيم كه سينه همه را گرفت، همگي عكس گرفتند و خوشحال به خانه برگشتند.مسوولان محلي و غير محلي كه به خانه بازگشتند نكتهاي در گوشهاي از گسترهاين غرور ايراني پنهان ماند كه شايد بعد از نزديك به يك سال اين روزها سر باز كرده است.
لطفآ به كسي برنخورد
حوزه هنرهاي تجسمي مانند بسياري ديگر از رشته هاي مرتبط با هنر معاصر در كشورمان دوران شكوفايي خود را سپري مي كند. جواني است كه پا به پا همراهش بود و البته هم صدايش. اين امر به بسياري از علوم ديگر نيز بر مي گردد.با آنكه جوان هستند و بايد از آن سراغ خامي گرفت اما در بسياري موارد پخته اند و جلودار. اما اين روزها اوضاع كمي فرق كرده زيرا در بسياري موارد هنر ، فرهنگ و دانش جوان ايراني با هنرمند و دانشمند جوانش شناخته نمي شود. مي خواهيد به يك داستان واقعي گوش كنيد؟ همين چند سال پيش بود كه ماجراي فروش عكس هاي يك دانشجوي عكاسي توسط استاد عكاسي اش ، البته به نام نامي آن استاد و كسب اعتبار مالي و غير مالي براي آقاي استاد در بسياري از محافل هنري كلمه افسوس را به همراه آورد. استاد آثار شاگردش را به بهانه اينكه ضعيف هستند رد كرده بود و چندي بعد ترش آنها را به نام خود به فروش رسانده بود.
سازههاي آبي شوشتر جهاني ميماند؟
آب نزد ايرانيان باستان همواره امري مقدس بوده است. به دست آوردنش و همچنين نگهدارياش. ببينيد كه چگونه آن روز....قنات و كاريز ميساختند براي آن كه آب به دست بياورند و هدايتش كنند به مسيري كه بايد برود.
ايرانيان باستان را همواره مهندسين صنايع و سازههاي آبي در جهان ميدانستند. اصلا ايرانيان را مخترعان قنات در دنيا ميدانند. هر كس هم شبههاي دارد ميتواند به كشورمان بيايد و سراغ از قناتهايي در دل كوير ايران بگيرد كه ريشه در تاريخ دارند. همين سال گذشته بود كه سندي ديگر از همين افتخار ايرانيان در جزيره خارك به دست آمد. كتيبهاي كه بر روي آن فرمان پادشاهي بود براي حفر قناتي در دل جزيرهاي كه آب در آنجا حكم كيميا داشته است.جايزه هم، جايزههاي قديم
قديمترها يعني اوايل دهه 60، بچهدبستانيهاي مدرسه زهرا اسدي در خيابان نفيس تهران عزاي كامل داشتند وقتي قرار بود به خاطر شاگرد نمونه شدنشان جايزه بگيرند. براي چه؟ معلم مهربان آن دوران روز قبل از جايزه گرفتن، به مادر مهربانتر كودك ميگفت كه فرزندت شاگرد اول يا دوم يا مطمئنا سوم شده است و بايد برايش جايزه بخري. مادر مهربان نيز به تناسب نياز خانه وسيلهاي ميخريد كه فردا به كار خانواده بيايد و البته از نگاهي به كار خود كودك.
بازگشت از بوركينافاسوي مركزي
زماني پيشتر يك مقام مسوول در حوزه گردشگري ايران در جلسهاي با حضور خبرنگاران درخصوص زيباييهاي ايران گفت: در ايران جايي وجود دارد كه در لحظه واحد در سمت راست خود ميتوانيد گلهاي شقايق باز شده را ببينيد و در سمت چپ ايضا با نگاهي كوتاه دريايي خروشان و ساحل مرجانياش را.
او براي اين كه همه حاضران و حتي غايبان اين جلسه را غافلگير كند، ادامه داد: اما نميدانيد كه در همان لحظه شما ميتوانيد به روبهروي خويش نگاه كنيد كه بياباني لم يزرع است و جان ميدهد براي گردشگري بيابان. او سخنانش را قطع نكرد و در ادامه هنگامي كه ميخواست انگار همه را از غافلگيري به حد مرگ بكشاند، گفت: همه اينها چيزي نيست در مقابل اين كه در همان لحظه واحد شما ميتوانيد پشت سرتان زمينهاي پوشيده از برف را نيز ملاحظه كنيد. او اما براي اين كه مخاطبان متعجب خويش را كمي توجيه كند، ادامه داد كه هر كس ميخواهد، ميتواند بيايد و اين مكان از ايران را از نزديك ببيند
نوشابهها هيچوقت رنگي نميشوند
فوتبال دقيقا يك شيشه نوشابه گازدار است. نه از اين رژيميها. از همانهايي كه پسي ميكند و براي لحظاتي حس خوبي به تو ميدهد و بعد ديگر هيچ. دقيقا حسي آني كه تمام ميشود. تا به حال به رابطه فوتبال و نوشابهها فكر كردهايد كه چرا هميشه در كنار زمينهاي سبز نوشابهها و امثالهم كه شاديهاي زودگذر ميدهند را تبليغ ميكنند؟
بازي فوتبال براي همه آنهايي كه كمي به امر آگهيهاي بازرگاني آشنايي دارند يك فرصت استثنايي به شمار ميرود. يك مستطيل سبز و ميليونهاي چشم حريص كه زل ميزنند در چشمان جعبه جادو. همه چيز مهياست. فقط كافي است جرقه را بزنيد تا انبوه اطلاعات زوددفع! را راهي مغز بيچاره مخاطب كنيد.كتابها و صنايع دستي كه سيگار ميكشند
تا به حال يك بسته سيگار را بدقت نگاه كردهايد؟ حاشيه اين بستههاي زيبا كه حجم يك دست را نشانه رفتهاند نوشته شده است دخانيات عامل اصلي سرطان و براي سلامت زيانآور است. اين جمله قشنگ اما تلخ اين روزها تنها براي سيگاريها كاربرد ندارد. از كتابخوانان حرفهاي كه لب به سيگار نزدهاند تا هنرمندان يك كارگاه كوچك صنايع دستي كشور با اين جمله آشنا هستند.لطفا گلابي چيني گاز نزنيد
هر ساله وقتي كشتي حامل گلابيهاي چيني در جنوبي ترين نقطه ايران لنگر ميگيرد در شماليترين نقطه ايران يك كشاورز ديگر زانوي غم بغل ميكند.
گلابيهاي چيني درشت ترند. جذاب ترند، زردترند و حتي لفافه دارند، اما خوب كه دقت كني چيزي كه در اين ميوههاي مردمان خاور دور ديده نميشود طعم است و مزه. اين روزها راه به راه ميتوانيد در گوشه گوشه شهر از اين ميوههاي بزك شده و البته اجناس ديگر ساخته شده در چين ببينيد. همه چيز گويا در چين خلاصه ميشود. جا سويچي چيني، تابلو نقاشي چيني و اين روزها حتي خرمهرهها هم چيني شدهاند
دزد مهربان ، سلام
دزدها وقتي مهربان ميشوند چه شكلي هستند؟ امروز ميدزدند و فردا با كمال احترام پس ميآورند يا پس ميآورندشان اما چرا هميشه دزدها مهربان نميشوند؟ اين پرسشي است كه سالهاست در ذهنمان مانده و هنوز بيجواب. فقط قلاب علامت سوالش برايمان مانده است و بس.
سارق را اخراج کنید
خدا بيامرزد اين قديميها را كه گفتهاند: اگر اشتباهي انجام دادي يك اشتباه است و بس، اما اگر براي آن اشتباه دليل آوردي دومين اشتباه را نيز مرتكب شدهاي. عجب شيرين است اين جمله. هنوز چندي نيست كه سطوري نگاشته شده با اين مضمون: داستان ناتمام مردي از ديار يانگوم. داستان كه البته نبود،واقعيتي بود از سرقتي كه كاردار سوم سفارت كره جنوبي در بازديد از تخت جمشيد انجام داده بود و البته چندان هم منعكس نشده بود. آقاي كاردار هوس كرده بود تا قسمتي از تخت جمشيد را دركالسكه كودكش پنهان كند كه نتوانست و نتوانست و البته نتوانست. در اين يادداشت از مسوولان سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري و البته وزارت امور خارجه به صراحت خواسته شده بود كه سرنوشت اين اتفاق را مشخص كنند تا با شفاف نمايي جاي هرگونه شك و شبههاي در مورد سرقت آثار تاريخي توسط ديپلماتهاي خارجي از بين برود.
چهگوارا چرا اشتباهي رفت به نياوران
جوانك شلوار جين به پا دارد و البته روي تيشرت آستين كوتاهش چشمان «چهگوارا» است كه زل ميزند در حدقه چشمانت. دانشجوي معماري است و آخرين بار كه موزه رفته 13 ساله بوده است.
با هيجان برگرفته از نوستالوژي حاد! ميگويد دهه فجر بوده و يكبار به موزه سعدآباد رفته كه بسيار هم به او خوش گذشته است. تاكيد ميكند موزه سعدآباد تهران جاي خوبي است كه او را با تاريخ كهن ايران آشنا كرده است. ميگويد كه هر بار كه از پيچ نياوران! رد ميشود ياد خاطره كودكياش ميافتد كه از اين موزه بازديد كرده است.
بيچاره موزههاي انباري
بيچاره موزه. موزه كه گناهي نكرده است كه مخاطب ندارد يا شايد هم دارد ولي آنقدر اين نام گمشده ذهن بيچاره مخاطب است كه مثلا براي بازديد از موزه ملي تخمه و چيپس ميبرند تا قرچقرچكنان به حمورابي نگاه كنند و لابد پوست موز هم بيندازند زير پاي سرباز اشكاني كه شايد زمين هم بخورد.
تكراري است كه بگوييم حافظه تاريخي ما ايرانيان چندان هم خوب نيست، اما حداقل بايد چند سال اخير را كه يادمان باشد. درست همين سالهايي كه خبر سرقت از موزههاي كشور مثل نقل و نبات چاپ ميشود در صفحات حوادث و غيرحوادث و هيچكس هم ككش نميگزد كه آخر چرا وقتي جايي براي نگهداري آثار موزهاي نداريم اصلا آنها را چرا از زير خاك بيرون ميآوريد كه جايي براي نگهداريش نداشته باشيد يا چندي بعدترش آنها را اصلا بدزدند.
جشنواره ميراث فرهنگي و رسانه نوبه چهار

امسال هم براي چهارمين سال متوالي برگزيده جشنواره ميراث فرهنگي و رسانه در دو بخش شدم. بخش يادداشت و سرمقاله و بخش گزارش تحليلي .برگزيده شدن حس خوبي است. آنهم وقتي چهار سال متوالي باشد. امسال ديگر با خودم عهد كرده بودم كه وقتي به روس سن براي دريافت جايزه رفتم تمام جايزه را به نشانه اعتراض يا هرچيز ديگر كه اسمش را مي خواهيد بگذاريد به منظور كمك به كاووش هاي باستاني در محوطه هاي تاريخي دريافت نكنم. اما....اين اما را مي گذارم به هزار و يك اما و اگر ديگر تا برسيم به اين نكته كه واقعآ اين روزها محوطه هاي تاريخي اوضاعي خوبي ندارند. كاوش هاي باستان شناسي اصلآبودجه ندارد. باستان شناسان از حرف زدن در اين مورد و موارد ديگر طفره مي روند و هزار علت و مرض ديگر كه مثل خوره شده است به جان اين مفهوم. خجالت مي كشم از خودم كه وقتي هر روز خبري مي رسد كه فلان محوطه تاريخي مورد هجوم غارتگران ميراث فرهنگي قرار گرفته است من چرا بيكار نشسته ام. مي خواستم در اين مراسم تصنعي به آقايان بگويم كه شما دوستدار واقعي آثار تاريخي نيستيد. يا بهترشما اصلآ اين كاره نيستيد. الان كه خوب فكر مي كنم بدون تعارف يا شعار حس مي كنم كه كاش يا برگزيده نمي شدم يا نبايد جايزه را مي گرفتم . بگذاريدش به نشانه اعتراض يا هر كوفت و مرضي كه من جرات ابرازش را پيدا نكردم. ولي امسال چه؟ امسال كهتصميم را گرفته بودم .محكم .اما لحظه آخر ..نمي دانم چرا دوستي كه كنارم نشسته بود مرا از اين كار منع كرد. اما من چي؟ چرا نتوانستم...شايد نخواستم ..نمي دانم.

كتاب ها را دوباره ننوسيد
آقا جان يا بايد اين لغتنامه ها را لاك بگيريد يا كتاب ها را دوباره بنويسيد. دخو هم كه دخو بود براي خودش در كتابش كه نقل مجالس امان شده است مي نويسد هنر نزد ايرانيان است و بس. واقعآ نزد ايرانيان است و بس؟خوب هم آره هم نه!اما برخي موارد را ديگر نمي شود انكار كرد. مثل اين مي ماند كه سرند بگيري رو به آسمان و بگي عجب از كي خورشيد را خط خطي كرده اند؟
آموزش تاريخ با دود كردن ماشينهاي دودي
كاخنشينها و كاخنشانها هر دو گروه در تاريخ معاصر ايران نقش داشتند. گروه اول كه گذاشتند و رفتند و گروه دوم كه گذاشته شدند براي نمايش به مردمان بعدي. آنهايي كه در زمان پيشتر نميدانستند، كاخها چه شكلي هستند. شاه بود و البته براي اثبات شاهياش كاخ ميساخت و از آن سو نيز كوخ. كوخها ساخته شدند تا زماني ديگر همان كوخنشينان به نظاره بنشينند فروآمدن كاخنشينهايي كه بنياد خانههايشان را سست نهاده بودند.
بازخواني يك جنجال رسانهاي
آرامگاه كوروش در ذهن مردم فرو ريخت
سقف آرامگاه كوروش ريخت! به همين سادگي. اواخر آبان خبري با اين تيتر بر خروجي يكي از خبرگزاريهاي كشور منتشر شد تا آغاز جنجالي باشد بر اين موضوع كه مرمت اصولي براي مقبره كوروش صورت نگرفته است و در انتها مسوولان، ريشه درخت انجير وحشي را مهمترين مشكل بام آرامگاه كوروش معرفي كنند و هيچكس نداند استخوانهاي پيدا شده در مقبره متعلق به چه كسي بوده است
ضيافت كارتپستالها در صاحبقرانيه
اين روزها كارتپستالهاي الكترونيك كه آمدهاند كارتپستالهاي كاغذي ديگر مهجور شدهاند. نامي از اين يادگارهاي خوب روزهاي خوبتر سالهاي پيشتر نيست. ديگر نشاني از اين نشانيهاي خوب دوستيها وجود ندارد. گويا اين كارتها آمده بودند تا زماني باشند و زماني بعدتر نه. اين روزها كافي است تا به يك سايت ميزبان اينترنتي در خصوص كارتپستالهاي الكترونيك سري بزني و از ميان انبوه هزاران هزار كارتپستالهاي مجازي يكي را انتخاب كني و سپس براي دوستي ديگر آن را بفرستي و او نيز براي ديگري. ميبينيد چه ساده و كوتاه. هرچه باشد باز اين هم كارتپستال است. جنسش فرق كرده وگرنه كارتپستالها هميشه كاركرد خود را داشتهاند. راستي آخرين بار كه براي كسي كارتپستال فرستاديد كي بود؟
وقتي مولانا در خانه غريب است
خب، بايد هم اين طور شود. وقتي هنوز يك كتابخانه تخصصي مولاناشناسي در كشور نداريم، چه ميشود كرد؟ لابد بايد براي يك كتاب درست و درمان درباره جناب مولانا، آويزان سفارت تركيه در ايران شويم تا شايد دلشان به رحم آيد و اجازه دهند از كتابخانه تخصصي مولانا كه اين روزها در سفارت اين كشور در تهران غوغايي به پا كرده ديدن كنيم؛ كتابخانهاي كه در واقع پاتوقي شده است براي بسياري از مولانا شناسان و حتي مولانا نشناسان ايراني و همه اينها در حالي است كه هنوز يك كتابخانه تخصصي مولاناشناسي در ايران وجود ندارد.
چند سال پيش كه عدهاي از شاعران و روزنامهنگاران ايراني، سوار بر قطار شاعرانگي به تركيه رفتند تا در مراسم بزرگداشت مولانا شركت كنند، در انتهاي اين مراسم بسياري از روزنامههاي تركي با تيترهاي درشت نوشتند كه شاعران ايراني در بزرگداشت شاعر ترك شعرخواني كردند.
شايد تا وقتي ايشان به كشورمان بازنگشته بودند عمق اين اتفاق كه ميتوانست يك فاجعه نام گيرد، نيز بر كسي روشن نشد. زيرا سالها در كتابهاي درسي و غيردرسيامان بر گوش كودكانمان خوانديم كه مولانا شاعر ايراني است و آن وقت نخبگان فرهنگياش آن هم ميراثداران شعر و شاعرياش جماعت به جماعت به تركيه رفته بودند تا مهر تاييد بكوبانند بر اين كه مولانا ترك است.
پناهندگی سفالی

شايد راننده ايراني آقاي ديپلمات نمي دانست كه در ميان اسباب و اثاثيه اين مرد آلماني گوشه اي ارزشمند از تاريخ ايران جاي گرفته است. شايد هم مي دانست، اما خودش را به ندانستن زده بود.يك اتفاق هميشگي كه اين بار روي ديگر سكه اش به زمين نشست.
زمان: اوايل سال 1386. مكان: مرز روماني و بلغارستان.
پليس كه به كاميون اسباب و اثاثيه مشكوك شده است، به راننده فرمان ايست مي دهد و دقايقي بعد در ميان اجناسي كه روي اكثر آنها حك شده است ساخت آلمان، ريتوني سفالي كشف مي شود كه پيش از اين در شمال كشور كشف شده بود. ريتوني كه متعلق به هزاره قبل از ميلاد بود و حالادر دو هزاره پس از ميلاد، به سفري غريب مي بردندش. گرچه روي اين ريتون مكان ساختنش را ننوشته اند، اما زياد فرصت نمي گيرد كه همه بفهمند، اين اثر منحصر به فرد تاريخي متعلق به فرهنگ ايراني است، بي هيچ كم و كاست.
خبر را در كشور كمتر منتشر مي كنند. بازهم اين سياست لعنتي. فرهنگ را يكجا مي جود. شايد اگر قرار است يك ريتون سفالي باعث تيره شدن روابط دو كشور دوست و برادر ايران و آلمان شود، اصلاكدام ريتون، كدام سفال.
خدا را شكر كه روماني ها هنوز قانون ها را بلد هستند. مي گويند ريتون را به ايران پس مي دهيم. آيا ريتون را پس دادند؟ چه كسي مي داند اگر پس داده اند؟ اصلايك ريتون كوچك سفالي در مقابل هزاران هزار اثر تاريخي ديگر ايران كه هر روز حراج مي شوند، چه ارزشي دارد؟ اصلاآيا كسي مي داند آن آقاي ديپلمات آلماني با راننده ايراني اش اكنون كدام صفحه از تاريخ ايران را بي اجازه صاحبان اين كتاب ورق مي زنند و... اصلاجايي نامي از اين آقاي ديپلمات برده شده است؟ راستي اكنون اين ريتون كوچك سفالي كجاست؟ آيا كسي به اين سوال ها فكر مي كند؟ يا... از دل برود هر آن كه از ديده برفت.
جوجه ها را پرواز ندهيم، تخم را نشكنيم
نمي دانم تا به حال جوجه هاي كوچك پرندگان را از نزديك ديده ايد يا خير؟ وقتي پرهاي بالهايشان در حال جوانه است و خود را براي پريدن آماده مي كنند. ريز ريز و مرتب در كنار هم. ضرب المثلي سرخ پوستي وجود دارد كه مي گويد جوجه هاي پرنده ها در اين زمان اگر از خواب پرواز بيدار نشوند براي هميشه در لانه مي مانند زيرا براي هميشه در خواب مانده اند.
چند روزي است كه عده اي نمايندگان مردم به تكاپو افتاده اند تا با بردن طرح دوفوريتي به صحن مجلس مقدمات خروج سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري را از سازماني زير نظر رئيس جمهوري آماده کرده و آن را در حد معاونتي كوچك در وزارت ارشاد تنزل دهند.
تاريخي از همه براي همه
تاريخ تنها شرح حال پادشاهان نيست. حتي شرح حال مردم عادي هم نيست كه اگر چنين ميشد، نه تاريخي ميماند نه تاريخداني مينوشت و نه هيچكس به گذشته خودش افتخار ميكرد يا حتي همهاش را لاك فراموشي ميكشيد. دقيقا مثل چهار ضلع مربعي ميماند كه رابطه حاكمان، مردم و تاريخ و ضلعي ديگر كه مستور مانده است را تشكيل ميدهد.
بيهيچ كم و كاست هر ضلع بناي ديگري است براي ساختن بنايي كه آيندگان بر آن سكني گزينند؛ اما اين كه ضلع چهارم چرا هميشه در طول تاريخ سياه مانده است، دقيقا همان روايتي است كه نوشته نميشود ولي خوانده ميشود.
مردمان ايران در طول تاريخ زير بار ظلم نرفتهاند، اصولا از رشتههاي ژني ايشان نيز ميتوان ظلمستيز بودن را كشف ژنتيك كرد.حاكمان نيز هميشه جور نبودهاند و چه بسا وجه تمايز حضور بنايي همچون تختجمشيد يا مثلا اهرام مصر نيز در همين خلاصه ميشود، خداپرستي! فراعنه خود را خدا ميپنداشتند و حاكمان ايراني خود را بنده خدا. دقيقا يك تفاوت كه نشان ميدهد تاريخ ايران تلفيقي از هنر مردمانش است و درايت حاكمانش.
نگارش تاريخ بدون حضور مردم معنا ندارد، همانطور كه خواندنش بدون توجه به ظلم، جور و يا حتي درايت پادشاهان وقت بيمعناست.
(برای آیدین آغداشلوی عزیزم که نمی دانم چرا در گفتگو با ایسنا فرموده اند باید آثار گنجینه موزه قیمت گذاری شوند)
خط قرمز به دور گنج پنهان
اگر دفترچه يادداشت هاي شخصي دلال هاي بين المللي آثار هنري و باالخصوص آثار نقاشي جايي برملا شود مطمئنآ در صفحه اي از اين دفترچه ها جايي دور يك نام خط قرمز كشيده شده است : موزه هنرهاي معاصر تهران. آقايان پيكاسو ، ونگوگ ، گوگن و همه نام آوران هنر نقاشي معاصر جهان هر يك به نوعي اثري در صندوق گنج پنهان به يادگار دارند كه نشان مي دهد كه اين مجوعه به چه ميزان ....
براي نجات دماوند تلاش كنيم
دماوند را بومي كنيد، جهاني اش پيشكش!
دماوند ثبت ملي شد و در تمام دوربينهاي خبرنگاراني كه آمده بودند آنجا، تصاوير زيبايي از آن بر تن صفحات رسانه هاي ديداري و نوشتاري نشست، اما با نگاهي واقعبينانه اكنون دماوند نيازي به اين القاب دهان پر كن ندارد، چيزي بيشتر نياز دارد از اين نام و لقب.
هرچند كه شايد بسياري تصور كنند كه بايد زودتر از اينها ثبت ملياش ميكردند، اما شايد در حاشيه ثبت ملي اين اثر كه در نزديكترين مكان به كوه صورت گرفت، تنها چيزي كه بر قاب تصوير هيچ خبرنگاري ننشست پيرامون محيطي اين نماد افتخار ايرانيان بود كه اين روزها خالي شده است از هرگونه نبات و گياه.
چراي بيرويه حيوانات اهلي در پيرامون دماوند باعث شده است اكنون تن لختي از اين قله به نمايش در آيد. اين يك هشدار جدي است كه اگر اين رويه ادامه يابد شايد سال آينده نيز دشت شقايقي در حاشيه اين قله وجود نداشته باشد كه عنصر رنگي تمام عكاساني باشد كه دماوند را با برفهاي نشسته بر تنش زمينه آن قرار ميدهند و دلخوش كه لابد تا شقايق هست دماوند نيز هست.
ساخت و سازهاي غيرمجاز و حتي مجاز! خانههاي ويلايي آدمهاي ويلانشين تهران نيز كه تا نزديكي كوه كشيده شدهاند نيز بر غم دماوند ميافزايد تا در كنار زبالههايي كه بر جان وتن اين موجود زنده و اسطورهاي، ايرانيان نشستهاند باعث شود كه دماوند به چيزي فراتر از عنوان ملي نياز دارد.
ده اتفاق برتر باستان شناسي جهان در سال گذشته
وقتي تاريخ عوض مي شود
هر روزه اتفاقاتي مختلفي در حوزه باستان شناسي رخ مي دهد كه باعث مي شود اسرار دنياي باستان هر يك پس از ديگري افشا شود.
باستان شناسي قبل از اين كه يك علم كاملآ دانشگاهي به شمار رود يك هنر براي پيوند زدن يافته ها با شواهد تاريخي است . هنري كه با پيوند زدن زنجيرهاي كوچكي كه در دنياي باستان شناسي وجود دارد باعث مي شود تا پازل ديگري بر گمشده هاي دنياي باستان اضافه شود.
اما در ميان اتفاقاتي كه در حوزه باستان شناسي رخ مي دهد برخي از اين اتفاقات به خود شكل ديگري مي گيرند و با توجه به نوع كشف و برد جهاني و مسايل ديگري كه نشان از چگونگي زندگي انساني در دوران باستان دارد از همه بيشتر جلوه مي كند.
اين ده مورد اكتشاف كه از ابتداي سال گذشته ميلادي تا انتهاي آن مورد بررسي قرار گرفت تا آنجا پيشرفت رفته است ، كه در برخي از اين موارد، روند مطالعاتي دانشمندان اين حوزه را به سمت و سويي جديد تر رهنمون ساخت.
داستان عجيب بز و درخت آسوريك
تلفظ نام خليج فارس
تلفظ «پرشيان گلف» شايد براي برخي آسان نباشد باور كنيد! چه ترجمه اش به عربي و چه حتي به زبان پارسي زباناني كه نميدانند اين نقطه تاريخي از جهان، از روزگار قديم براي چه و چرا به نام ايران و ايراني سند خورده است.
كتيبهاي براي ترميم ذهنها
چند روزي است كه در رسانههاي خبري و غيرخبري همه از ترميم كتيبهاي ميگويند كه قرار بوده سند هويت ما در خليج فارس باشد و از ديگر سو اين اتفاق انگار مسوولان حفظ و حراست از اين اثر جاودانه خط افتاده تخريب شده كشورمان را آنقدر به شوق آورده كه همه در تكاپوي اين مهم كه تخريب شد كه شد، ترميم كه ميشود پس جاي هيچ نگراني نيست...

ميراث خبرنگاران و خبرنگاران ميراث
حدودا 5 سال پيشتر در همين روزها يكي از يادگارهاي دوره ميتراييسم، يعني معبد مهر در شهر تاريخي مراغه تبديل به بزرگترين زبالهداني تاريخي جهان شده بود تا مردم اين ديار نادانسته دامن يكي از قديميترين پرستشگاههاي انساني را به كثيفترين محصول انسان معاصر يعني زباله، آلوده كنند..
تاريخ تنها شرح حال پادشاهان نيست. حتي شرح حال مردم عادي هم نيست كه اگر چنين ميشد، نه تاريخي ميماند نه تاريخداني مينوشت و نه هيچكس به گذشته خودش افتخار ميكرد يا حتي همهاش را لاك فراموشي ميكشيد. دقيقا مثل چهار ضلع مربعي ميماند كه رابطه حاكمان، مردم و تاريخ و ضلعي ديگر كه مستور مانده است را تشكيل ميدهد.
نگارش تاريخ بدون حضور مردم معنا ندارد، همانطور كه خواندنش بدون توجه به ظلم، جور و يا حتي درايت پادشاهان وقت بيمعناست.

شايد اگر مردمان تمدن عيلام كمي عادات خود را تغيير مي دانند تا اشيا گرانقيمت مرده بخت برگشته خويش را به همراه جنازه او دفن نمي كردند شايد اكنون گورهاي اين مردمان تمدن ساز ، گور به گور نشده ، جولانگاه هيچ سارق ميراث فرهنگي نمي شد...
ثبت و ضبط شخصيتهاي فرهنگي و هنري ايران قديم از سوي كشورهاي ديگر، اين روزها ديگر اتفاق تازهاي نيست؛ رويدادي از پيش انديشيده شده است كه كم كم براي كشورهاي همسايهمان تبديل به يك عادت ميشود.
عبدالقادر مراغي از همين آدمهاست؛ يكي از بزرگترين دانشمندان و موسيقيدانان ايراني كه قرن هفتم هجري در مراغه فعلي به دنيا آمد و چندي ديگر بر اثر طاعون در بغداد درگذشت.
آنها ميراث فرهنگي را گاز ميگيرند
تنديس اميركبير در زيرزمين
استاد ابوالحسن صديقي، مجسمه اميركبير را به مناسبت بازگشايي مدرسه دارالفنون در سال 1313 از گچ ساخت. اكنون اين اثر با تخريب كامل هيچ فاصلهاي ندارد و اين در حالي است كه چندي پيش قرار بود با همكاري سازمان زيباسازي شهرداري تهران نمونهاي از اين مجسمه ساخته و به خانه هنرمندان منتقل ميشود.
موزه استاندارد نداريد نمايش بي نمايش
وقتي مي گوييم تعريف موزه و موزه داري در ايران بسيار متفاوت از آن چيزي است که در دنياي امروز به آن نگاه مي شود، دليلش را مي توان از درآمد اندک موزه هاي ايراني با توجه به اندوخته بالايشان در مقابل موزه هاي کوچک ديگر کشورهايي سراغ گرفت که مي دانند موزه قبل از هر چيز يک عنصر زنده است تا يک مکان خاموش براي نمايش آثار خاموش تر تاريخ.
تهران به دنبال هويت گمشده خويش
دير زماني است که گردشگران خارجي و حتي داخلي که به تهران مي آيند، وقتي از مکاني براي بازديد تاريخ و هويت اين شهر که نقش بسيار مهمي در تحولات چند دهه اخير ايران نيز داشته است مي پرسند، صاحبان آژانس هاي گردشگري به هم نگاه مي کنند و لابد آه هم مي کشند!
اين يک واقعيت است که تهران با توجه به تاريخ کهن خويش و سال ها داشتن عنوان پايتختي کشوري همچون ايران ، هنوز مکاني براي عرضه تاريخ خويش ندارد. چند روز پيشتر رئيس کميسيون فرهنگي شوراي شهر تهران پيشنهاد داد تا موزه بلديه تهران يا موزه تاريخ اين کلانشهر در ميدان امام خميني احداث شود.